تو که رفتی دل من بی سر و سامان نگاهت
همچو یک تشنه که در آرزوی قطره آبی
میکشد این و سو و آن سو، تن بی جان خودش را
گشته آواره و صد حیف
نداری خبر از حال نزارم
که بهارم،دل پاییزی من را
لایق وصل گل عشق نداند
و که داند ؟
که در این خلوت بین من و رویای تو صدها گل احساس شکفته ست
اشک بر دامن رویم بچکیده ست
شنیده ست دلم از دهن رهگذر بی سر و پایی
که تو امروز گذارت سر کوی دگران است
گران است برای دل من هجر تو ای یار
که اسرار سپارم به نسیم سر کوی تو
و بیایم سر راهت بنشینم
و ببینم که تو اگر بر من رنجور عنایت ننمودی
لا اقل شاد بمانی
تو چه دانی که مرا دیدن لبخند تو آرامش جان است
و همین مایه عمر گذران است...